تبليغاتX
راه بی پایان
 
بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود بیخودی حرص زدیم سهممان كم نشود ما خدا را با خود ...سر دعوا بردیم و قسمها خوردیم، ما بهم بدکردیم،ما بهم بدگفتیم،ماحقیقتها را زیر پا له کردیم،وچقدر حض بردیم که زرنگی کردیم،روی هرحادثه ای حرفی از پول زدیم، ازشما می پرسم،ماکه راگول زدیم؟
دكتر شریعتی
+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 22:3  توسط | 
رفتند از این قافله . یاران همه رفتند

خفتند در این بستر خاکی همه خفتند

این حادثهء تلخ جدایی چه نشانی است!

برخیز دلا این قفس تنگ رها کن همه رفتند......

 

 

رضا جهانفر 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 14:1  توسط | 
دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من - چون می روی بی​من مرو ای جان جان بی​تن مرو -هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم -تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم -بی​پا و سر کردی مرا بی​خواب و خور کردی مرا -از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم - سرو خرامان منی ای رونق بستان منوز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان منچون دلبرانه بنگری در جان سرگردان منای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان منسرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان منای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 21:6  توسط | 

پروردگارا نیستم آنچه باید می بودم اما تو همچنان بزرگ و بخشنده ای

نبودم آنچه خواستی ، ندیدم آنچه نمایان ساختی ، نخواستم آنچه را مقدر ساختی

اما تو همچنان بخشنده و مهربانی

رهایم مکن به حال خودم

روز و شب در پی اصرار سرابم

دم به دم در طلب خواب و خمارم

دیر شد اما باز گشتم.........

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 20:47  توسط | 
در غربت بیکران اندوه چه جاویدانم

بر مسند بی صفای خود چه سرگردانم

در انجمن بی کس و مسکوت چه بی پایانم

اینجا ندامتگه این جان حقیر است سلامی باید

اینجا دو سه تن سر به گریبان فریبند گناهی شاید

یا رب دو سه خطی نفسی نور و دمی این تن رنجور مرا می باید....

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 18:6  توسط | 
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی      نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی

نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی                   نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی

نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی          ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی

به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی                  به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی

کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان              نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی

گهی افتان و خیزان چون غباری دربیابانی               گهی خاموش و حیران چون نگاهی برنظرگاهی

رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها              باقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 18:8  توسط | 
از خاطرات من و هجر این زمانه ی ننگ

این یک جهان سراب بماند و نگاه سنگ

اینجا ندامت و تشویش بر دلت آرند

اینجا خجالت و پستی بر تو بشمارند

هان بینوا بیا که مقدم این جهان درد است

تا درد برکشند ز تو این هنگامه هم ننگ است

 

رضا جهانفر 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 16:59  توسط | 
گرداب این زمانه ی بیکران گسست

آوای این همه رنج و خزان گذشت

این ناله ها چه به تدبیر از برم رهید

گویی از این جهان همه روح و بدن گذشت

 

رضا.جهانفر

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 20:40  توسط | 
هزار دریغ و صد افسوس از این کودتای  عشق

به خنده شروع و به نکبت .رود از روزگار -عشق

به صد شب و صد روز یاد من به سفر باشد

از آن زمانه ی شیرینٍ   فنا سرشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 22:3  توسط | 
درسی بداد مرا این کوته عمر سخت
سختی ببین و از غم بیکران مترس
اینجا سرای خلوت و آشنایی است
جای دگر ببر سخن بیوفای ات

 

 

رضا جهانفر

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 21:56  توسط | 

هزار مطلب شيرين به لب گر افروزم

به تلخي مي آغشته ام و دل همي سوزم

هزار ناله و سوز گر ز دل برخاست

به خانه دل نظري كن كه آتش افروزم


ر.جهانفر
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 21:28  توسط | 

صداي ناله و افغان من در اين همه عمر

كجا رسد به گوش تو اي كه هر زمان شادي

نظر به دامن اين كهنه روي خراب

كجا به صورت من ميتوان آيي


ر.جهانفر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 21:26  توسط | 
دختری کنجکاو میپرسید:

ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا
...
آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج

پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش

بی ادب! این به تو نیامده است



رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت:

عین و شین است و قاف، دیگر هیچ



دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت: عشق پر کردن

شکم خالی زن و فرزند



شاعری گفت: یک کمی احساس

مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت: خانمان سوز است

بار سنگین عشق بر شانهشیخ گفتا:گناه بی بخشش

واعظی گفت: واژه بی معناست

زاهدی گفت: طوق شیطان است

محتسب گفت: منکر عظما ست



قاضی شهر عشق را فرمود

حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت



رهگذر گفت: طبل تو خالی است

یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیزید

یعنی از دور کن بر آتش دستچون که بالا گرفت بحث و جدل

توی آن قیل و قال من دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت:

من فقط یک سوال پرسیدم
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 22:12  توسط | 

ما گر ز سر بریده می ترسیدیم  .....  در محفل عاشقان نمی رقصیدیم

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 20:21  توسط | 

می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت

بی مونس  و بی رفيق  و بی همدم و جفت

زنهار  به  کس  مگو  تو   اين  راز  نهفت

هر  لاله   که   پژمرد    نخواهد    بشکفت

 

 

 

تنهاترین.....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 19:52  توسط | 
حدیث جنت و دوزخ فسانه است و فریب

هر آنچه گفتند وگویند در همین دنیاست

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 10:0  توسط | 
اي دوست قبولم كن و جانم بستان

مستم كن و وز هر دو جهانم بستان

با هرچه دلم قرار گيرد بي تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 7:37  توسط | 

You said you loved to watch me sleep
You put your head down on my chest
To hear me breathe
...................
Go on, take my last breath from me
I don't want to live no more
And cut my eyes so I can't see
I can't see you looking back as you walk out the door

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 16:16  توسط | 
+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 17:9  توسط | 
+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 1:35  توسط | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 17:26  توسط | 
    از آمدن بهار دلی شاد شود             کان دل که نگار خود سزاوار شود

از بهر چه آمدیم ای مه رخ مست         این نکته شنو کامدنت بهر چه هست

 

 

 

ر.جهانفر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 13:22  توسط | 

از تن چو برفت جان پاک من و تو

خشـتی دو نـهند بر مغـاک مـن و تو

و آنــگه برای خشت  گــور دگران

در کـالبدی  کـشند خـاک  من  و  تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 17:38  توسط | 

 

 قومی متحیرند اندر ره دین             قومی به گمان فتاده در راه یقین

میترسم از آنکه بانگ آید روزی        کای بیخبران راه نه آنست و نه این

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 8:13  توسط | 
       امروز که نوبت جوانی من است           می نوشم از آنکه کامرانی من است

عیبم مکنید گرچه تلخ است خوش است      تلخ است.از آنکه زندگانی من است

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 9:47  توسط | 

برخيز بتا بـــيا ز بــــهر دل مـــــا          حل كن به جمـال خويشتن مشكل ما

يك كوزه شراب تا به هم نوش كنيم        زان پيش كه كوزه ها كنند از گل ما

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 9:35  توسط | 
قانع به یک استخوان چو کرکس بودن      به زانکه طفیل خوان ناکس بودن

با نان جوین خویش حقا که به است          کالوده به پالوده هر خس بودن

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 22:2  توسط | 

آهسته نفس گير كه مه روي تو خواب است

زين كاذب هستي قدمي رو به سراب است

آهسته قدم دار در اين ماتم هستي

زينهار به دم تازه شدن از مي و مستي

آشفته نمانيم كه روز از پي شب نيست

دولت به سرابي شده مست ،انگار كه كس نيست

 

رضا جهانفر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 13:16  توسط | 
عجب آن دلبر زیبا کجا شدمیان ما چو شمعی نور می​داددلم چون برگ می​لرزد همه روزبرو بر ره بپرس از رهگذریانبرو در باغ پرس از باغبانانبرو بر بام پرس از پاسبانانچو دیوانه همی​گردم به صحرادو چشم من چو جیحون شد ز گریهز ماه و زهره می​پرسم همه شبچو آن ماست چون با دیگرانستدل و جانش چو با الله پیوستبگو روشن که شمس الدین تبریز عجب آن سرو خوش بالا کجا شدکجا شد ای عجب بی​ما کجا شدکه دلبر نیم شب تنها کجا شدکه آن همراه جان افزا کجا شدکه آن شاخ گل رعنا کجا شدکه آن سلطان بی​همتا کجا شدکه آن آهو در این صحرا کجا شدکه آن گوهر در این دریا کجا شدکه آن مه رو بر این بالا کجا شدچو این جا نیست او آن جا کجا شداگر زین آب و گل شد لاکجا شدچو گفت الشمس لا یخفی کجا شد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 20:50  توسط | 
مي خور كه ترا بيخبر از خويش كند خون در دل دشمن بد انديش كند
هشيار بدن چه سود دارد؟ جز آنك ز انديشه پايان، دل تو ريش كند

..........

نا كرده گناه در جهان كيست؟ بگوي و آنكس كه گنه نكرد چون زيست؟ بگوي
من بد كنم و تو بد مكافات دهي

پس فرق ميان من و تو چيست؟ بگوي

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 20:46  توسط |